Wednesday, May 23, 2007

هر چند وقت یه بار اینقدر درگیر کار و غرق در مطالعه و تحقیق و این جور کارها می شم که یادم می ره. یادم می ره خودمم وجود دارم. بعد از یه مدتی وقتی به اطراف نگاه می کنم، می بینم خیلی گرفتار شدم. در بندم. آزاد نیستم. حرف هائئی تو گلوم بغض می شه. دست و دلم به کار نمی ره. دوست دارم ساعت ها پیاده روی کنم و با خودم حرف بزنم. به رویاهام فکر کنم. برای مدتی از این همه بند آزاد بشم. رها بشم حتی فقط برای یه لحظه و فقط تو خیال. به آینده ام فکر کنم به طبیعت به زندگی به دنیا به ماهی های تو دریا و به رنگ آبی. نمی دونم. بعد از یه مدت خیلی کمی دوباره بر می گردم و خودم رو تو دریای شلوغی ها و کسب و کار و درس و دانشگاه غرق می کنم و این حلقه ادامه پیدا می کنه.



در گذشته چند بار تصمیم گرفتم یک وب لاگ راه اندازی کنم و زندگیم رو لاگ کنم. هر از گاهی اینترنت رو خط خطی کنم. ولی بعد از یه مدتی پشیمون می شدم و تصمیمی که گرفته بودم رو به سخره می گرفتم. من از پایان شروع می کنم. از پایان یک دور از حلقه ی زندگیم. امید وارم بتونم همیشه و هر چند روز یه بار یکمی خط خطی کنم.



چند روزیه که با یک نفر آشنا شدم. خیلی جالبه که از وقتی با ایشون آشنا شدم یه چیزی، نمی دونم، چه طوری بگم یه حس غریبی بهم دست داده. احساس می کنم می تونم یه روزی پرواز کنم. چند روزیه که دارم فقط به رویاهام فکر می کنم، خیلی قشنگه. غرق در خودم شدم. صدای اطرافیانم در اومده میگن چرا تو خودتی ؟ چرا اینقدر دمقی ؟ چرا حرف نمی زنی؟ ولی مردم نمی دونند که من در حال پرواز هستم. حالا شاید این سوال پیش بیاد که این شخص کیه ؟ چرا رو تو چنین تاثیری گذاشته ؟ در جواب هم باید بگم نمی دونم،

پیچک عشق که همیشه فکر می کردم من را در بند می کنه، الآن بال پروازم شده. پس بذار به پروازم ادامه بدم.